در مسیر خلوت ماه

در مسیر خلوت ماه
نیست امشب ؛ هیچ شهاب
هر ستاره رفته به خواب
آن ستاره که تقدیر من ست نقش بر آن
تاریک شده ؛ رفته به دنبال سراب
شب ؛ با آن دست سیاه ؛ دست کشید به آسمان
چشم بر سایه روشن رنگی دارم
که دنیایم شده آن
منتظرم ؛ دل نگران ؛ باد سَر برسد از راه گَران
آوَردَ بوی تو را
که مرا این تُربَت ؛ خوش تر آید به همه جام جهان
یک ستاره ؛ غَلتی زد و چشمی زد و باز رفت به خواب
عین یک لِنجَ شکسته
پهلو زده ام بر اَسکلهَ تار زمان
یک چشمم مانده به راه
چشم دگر می نویسد قطره به قطره
نام تو را ؛ هزار ؛ هزار ...

سعید رضا علائی

بر طاهر یادت

بر طاهر یادت
آن ؛ مقدس نگاهت که همه زندگیم بر آن است
من
روز و شبم بر باد است .



سعید رضا علائی

رفتند بُریدند

رفتند
بُریدند
نی
از ؛ نیزارِ گران
دسته ها را جمع
کشیدند به خاک
در روشنِ روز
اندکی مانده که آید که غروب !
در کارگهی ؛ مخمور و دنج و سیاه
ساختند حصیر
آویز پشتِ پنجره ام
از وحشت آن روشن پاک !
که نتابد نورش
که به خاطر نرساند نامت
که صدایش نرسد نامه رسان
که اگر کودکیم نام تو فریاد کند
همبازی
هیچم نرسد ؛ هیچ صدا
باز
آن نی
نازِ شِصتش !
تَن داده ؛ حصیر
ولی اما
اینجا
رِد پاهایت ؛ مانده که آید به نگاهم به نگاه
خوش به حالم !
چه اسیر
ای تو ای همبازی ..


سعید رضا علایی

تو که نیستی من همیشه خوابم

تو که نیستی من همیشه خوابم
شب فرود می آید
ماه می تابد
ستاره لب مرز آسمان
زمین را می پاید
و در هنگام سیاهی بلند
سرزده ناگه سحری می آید
سر به سر صبح دگری میزارد
صبح می تابد
همه اضلاع جهان بیدارند
تو که نیستی
ناگهانی در خواب
قطره اشکی می آید

سعید رضا علایی

چه خوش عطر بود

چه خوش عطر بود
آن شب
تارهای مویت
در دندانه های شانه
همان وقت که
افتاده بود شیشه عطر
از لبه میز
بر فرش
در خانه ...

سعید رضا علایی