حال مرا بپرس از آنان که خسته اند

حال مرا بپرس از آنان که خسته اند
آنان که جز تو بر احدی دل نبسته اند

مرا خیال رستن از قفس نمی رسد
سراغ من نگیر از مرغان که دسته اند

با تو خیال خلوتی کافیست در پنهان
نخواه در جمعی که بر زانو نشسته اند


رسواشدن پاداش تنهایی است می دانم
باران ها تنهایی از دریا گسسته اند..

هرگز نباید با تو می گفتم حقایق را
آنان که فهمیدند تو را لبهای بسته اند....

با رفتنت از هم پاشیدم به این صورت؛
فرض کن یک آیینه را در هم شکسته اند...

حسین وصال پور

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد