همان اول که چشمان تو از من ماجرا می خواست

همان اول که چشمان تو از من ماجرا می خواست
نبایدمی شدم قانع که قسمت را خدا می خواست

بنازم آتش عشقت که گرداگرد تو چون شمع
دلم پروانگی می کرد و از آتش شفا می خواست

تو روی ساحل امنت ،منم چون موج سر درگم
ببین من تا کجا رفتم ببین دل تا کجامی خواست ؟

عجب بازی بی رحمی است ، که آیین وفاداری
تورا در اول راه و مرا تا انتها می خواست ...

دوچشمانت دوتا دانه،دلم همچون کبوتر بود
وگرنه از اول خلقت کبوتر را رها می خواست

غم بیچارگی کم بود؟غم این زندگی کم بود؟
که گیسوی پریشانت مرا هم مبتلا می خواست؟

تو از من ساده برگشتی و گفتی بخت ما این است
نباید می شدم قانع که قسمت را خدا می خواست!

حسین وصال پور

بشکن تو قلبم را عزیز هیچ کس نمی فهمد

بشکن تو قلبم را عزیز هیچ کس نمی فهمد
در ساغر من غم بریز هیچ کس نمی فهمد

دست مرا خالی کن و گم کن خیالم را
از هیچ کس حتی نپرس یک بار حالم را

در وحشت شبهای پاییزی رهایم کن
گاهی میان نفرین هایت دعایم کن

بگذار هجوم درد مر از ریشه برگیرد
بگذار همین جامانده هم از خانه پر گیرد

اصلا رها کن قصه ی پر حسرت من را
تنهایی غمگین و پر از هیبت من را

دنیا رهایی کبوتر را نمی خواهد
روز های بهتر را برای ما نمی خواهد

این کینه توز بر روی لج افتاده است با ما
کز خشت اول بد کج افتاده است با ما

چند وحله ی دیگر از پژمردگی باقیست
چند برگ دیگر از کتاب زندگی باقیست

آری همیشه قصه تلخی است تنهایی
پنهان شدن در پیله ی مانوس نازایی

اسم کتاب زندگی "ویرانه ی غم "بود
اصلا اساسش حسرت و فقدان آدم بود...


حسین وصال پور

افتاده به چنگ تو دلم دیر زمانی است

افتاده به چنگ تو دلم دیر زمانی است
رسوای توام لیک چه جای نگرانی است

از بس در این کوچه نشستم و نیامد
مردم همه گفتند که بیمار و روانی است

رنگ رخ و سرزندگی ات مثل بهار است
حال من و احوال دلم روبه خزانی است

گفتم که مرا با تو دگر هیچ سری نیست
این سفسطه ها،از ته دل نیست زبانی است

هرچند که وصال تو شیرین است ولیکن
آن چیز که از دست دلم رفت ،جوانی است

از دوری ات هر لحظه به دلشوره دچارم
انگار که در سینه ی من جنگ جهانی است

حسین وصال پور

ماه چهره ی خوش خنده، پریزاد دل انگیز

ماه چهره ی خوش خنده، پریزاد دل انگیز
موهای رها کرده ات، آزادِ دل انگیز

در باد بچرخان غزل موی بلندت
بگذار که غوغا کند این باد دل انگیز

تقویم همه روز همه سال و همه فصل
شهریور آبانی و خرداد دل انگیز

هر صبح طلوع می کند از گوشه چشمت
در خوشه چشمان تو بامداد دل انگیز

ای غرش مستانه که خاموش نشستی
یک بار دگر سر بکش آن داد دل انگیز

ای هندسه ی ساده و پیچیده و مجهول
هرگوشه ات آباد به ابعاد دل انگیز

تا کی دل دیوانه ام هرشب بنشیند
تا سر برسد با تو به میعاد دل انگیز

باید به تو دل دادن و دل بستن و باختن
ای دلبر دلداده ی دلشاد دل انگیز....


حسین وصال پور

در خم زلفت چه داری بیقرارم کرده ای

در خم زلفت چه داری بیقرارم کرده ای
در کدامین کِشت روییدی خمارم کرده ای

گَه پریشان خاطرم کردی و گه دیوانه ام
بر همین احوال نامعلوم دچارم کرده ای

خارج از میدان می بازم مصاف عشق را
باختم خودرا همان وقتی قمارم کرده ای


راز این آشفتگی پیچیده در موهای توست
در شب افسانه ی زلفی که تارم کرده ای

شاعری بودم که تنها از جدایی می نوشت
آمدی و "دل سپردن "را شعارم کرده ای

قانعم کردی بمانم در جنون زندگی
آه ای دیوانه میبینی چکارم کرده ای!

حسین وصال پور