حال مرا بپرس از آنان که خسته اند
آنان که جز تو بر احدی دل نبسته اند
مرا خیال رستن از قفس نمی رسد
سراغ من نگیر از مرغان که دسته اند
با تو خیال خلوتی کافیست در پنهان
نخواه در جمعی که بر زانو نشسته اند
رسواشدن پاداش تنهایی است می دانم
باران ها تنهایی از دریا گسسته اند..
هرگز نباید با تو می گفتم حقایق را
آنان که فهمیدند تو را لبهای بسته اند....
با رفتنت از هم پاشیدم به این صورت؛
فرض کن یک آیینه را در هم شکسته اند...
حسین وصال پور
از من انتظاری نیست
دلت را خوش نکن
به یک لبخند تو خالی..
به یک نگاه به ظاهر از سر شوق
و این انعکاس مثبتی که از حرفهایم می گیری
نمیدانم ...
کی خواهی فهمید ؛
آدمها عکس آن چیزی هستند که می نمایند...
حسین وصال پور