صد پاره آتش ست
به طرفه العینی
و هرچه آه بر سینه
سرخ تر،
هیمه؛
بحرالحزن هم که باشد
چشم،
دری به دوزخ
وا نمی کند..
چه پرشرر برقصد،
پلک
فلامنکو
بر مزارِ هرچه کتمان
و چه
موج موج
اشک،
بتازد
بر قامت نژند آرزو؛
الغوث
که
زنده زنده
غرق می شود،
غریب
در انتظارِ زورقی
که نیامد..
از چشم، بیفتد
اما نمی افتد،
از دهان خوابگردش:
انا الشهید
پس بگوید؛
و پرنده،
به آسمان دهد
به طنطنه
و های های استغاثه،
به آب؛
که کاش
به شعبده
سنگ میشدش،
دل و
مروارید گلو،
طعامِ خاک..
سارا سید شازیله