ز لطفِ بادِ بهاران در عرصۀ چمن است

ز لطفِ بادِ بهاران در عرصۀ چمن است
که جعد سوسن و سنبل ظریف و پرشکن است
.
تو آن شکوفۀ سرخی ز باغ عالمِ قدس
که رنگ و بویِ تو بر برگِ لاله و سمن است
.
منم مهاجرِ کولیِ دربدرِ که هنوز
پرستویِ دلِ من در هوایِ پر زدن است
.
به هر کجا روی ای رهگذارِ وادیِ عشق
چراغِ مُصطَفَوی رهنما و مُؤتمن است
.
فروغ دیده ام از خاکِ پایِ اهلِ دلیست
که از سلالۀ سرگشتگانِ بی وطن است
.
تو از تبار کدامین کواکبی که هنوز
شرارِ رویِ تو رشک ستارۀ یمن است
.
چه حکمت است خدایا که در طریقِ بلا
دوایِ دیدۀ یعقوب بویِ پیرهن است
.
ز بارگاه تو تا آستانِ حضرتِ دوست
مسافتِ دو کمان بود و بوالعجب سخن است
.
بیا رها و سبکبار بگذریم زین کوه
که این گریوه گذرگاهِ تنگِ اهرمن است

محمود فریدون فر

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد