در خم زلفت چه داری بیقرارم کرده ای
در کدامین کِشت روییدی خمارم کرده ای
گَه پریشان خاطرم کردی و گه دیوانه ام
بر همین احوال نامعلوم دچارم کرده ای
خارج از میدان می بازم مصاف عشق را
باختم خودرا همان وقتی قمارم کرده ای
راز این آشفتگی پیچیده در موهای توست
در شب افسانه ی زلفی که تارم کرده ای
شاعری بودم که تنها از جدایی می نوشت
آمدی و "دل سپردن "را شعارم کرده ای
قانعم کردی بمانم در جنون زندگی
آه ای دیوانه میبینی چکارم کرده ای!
حسین وصال پور