بشکن تو قلبم را عزیز هیچ کس نمی فهمد

بشکن تو قلبم را عزیز هیچ کس نمی فهمد
در ساغر من غم بریز هیچ کس نمی فهمد

دست مرا خالی کن و گم کن خیالم را
از هیچ کس حتی نپرس یک بار حالم را

در وحشت شبهای پاییزی رهایم کن
گاهی میان نفرین هایت دعایم کن

بگذار هجوم درد مر از ریشه برگیرد
بگذار همین جامانده هم از خانه پر گیرد

اصلا رها کن قصه ی پر حسرت من را
تنهایی غمگین و پر از هیبت من را

دنیا رهایی کبوتر را نمی خواهد
روز های بهتر را برای ما نمی خواهد

این کینه توز بر روی لج افتاده است با ما
کز خشت اول بد کج افتاده است با ما

چند وحله ی دیگر از پژمردگی باقیست
چند برگ دیگر از کتاب زندگی باقیست

آری همیشه قصه تلخی است تنهایی
پنهان شدن در پیله ی مانوس نازایی

اسم کتاب زندگی "ویرانه ی غم "بود
اصلا اساسش حسرت و فقدان آدم بود...


حسین وصال پور

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد