چشم هایم به همین عشق قسم نم دارد
گرمی یِ خنده یِ جان بخشِ تو را کم دارد
خنده کن گرم شود قطبِ جنوب ست تنم
لبِ خشکیده یِ من لرزِ دمادم دارد
حالتی یخ زده چون صورتِ اسکیموها
رخِ من بی شَفقت رنگِ جهنم دارد
نیمی از سال پر از نور شود یخکده ام
بی تو شش ماه پر از تاری مبهم دارد
عطسه هایِ ورقِ منگ و مچاله میگفت
واقعا چشمِ دواتیِّ تو مرهم دارد
نیست بر لوحِ دلم جز الفِ قامتِ دوست
تُرکِ شیرازیِ ما بخششِ عالم دارد
شعله ور میکند این کوهِ یخی را وقتی
حرزِ قندیل به انگشترِ خاتم دارد
غزلم گنگ شد از بس که نگاهت کرده
چای لب سوزِ تو لب دوخته ای هم دارد
میثم علی یزدی