آمدم ییلاق با اسبی که بی افسار بود
جامه ای خوشرنگ بر تن برسرم دستار بود
پیشوازم آمدی با شاخه ای گل نازنین
مهربانی در نگاهت بهترین رفتار بود
بی تعارف آمدم در چادر ییلاقیت
یک تبسم بر لبت این خوش ترین ایثار بود
تا سماور جوش آمد چشم در چشمت شدم
شوق بی حد در نگاهت شاهد اسرار بود
چای قند پهلوی تو تا نوش جان کردم یقین
نوش دارویی برای این تن غمباربود
گفته بودم با نظر بازی اسیرم کرده ای
گفته بود ی دلربایی سال ها در کار بود
استخاره کردی و گفتی که خوب آمد جوابی
یادمان لحظه هامان بهترین اشعار بود
لحظه ها خوش میدرخشند در سیمای عشق
عشق یعنی رویتی با وصلت دلدار بود
محمدتوکلی