پلک هایم زسر شب لرزید

پلک هایم زسر شب لرزید
تو را چشم بسته بدید افتاده تر از خود ز دِم درمی لرزید
وقت کوچ کردن زین خاک
با دست تهی این قدر سهل و آسان دیدم
پژمرده تر از خود زبی رحمی جهان می ترسید

پیرهن حریر به تن داری از چشم افتاده در پنهان
در خشک سالی این قدر بی رحمی از ابر بی باران دیدم
شرمم باد چطور تو بروی من بمانم در مستی
من از پاکی پیشانی با صد تاج و نیم تاج تو ای حور
با نفس باقی مانده در دنیا ی نیمه روشن از فردا ی خود می ترسم

گرچه در نیمه روشن امیدی هست هنوز
من از کرده خود در نیمه تاریک، از آتش سوخته به دهان
از فردای خود می لرزم
.....
شاید بیش ازین نپسندم تو بروی من بمانم در تنهایی خویش
تو بگوبا غم اندوه عشق خود چکنم
عمری سر گردان مانده ام با دلتنگی بی دامن تو

منوچهر فتیان پور

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد