آه از یار جفاکار و غم پنهانی ام
دل به درد آمد ازین اشعار شب بیداری ام
آخر از بهر چه بود این ظلم بی پایان تو
کاینچنین زار و پریشان شد سر سودایی ام
سینه از عشق تو مالامال شوق و شور بود
بی خبر از حال زار و این دل شیدایی ام
ای شرر انداخته در خرمن صدچاک دل
سوختی آخر مرا تا استخوان،رسوایی ام
دلربایی کردی اندر عهد شاب و شور عشق
مُهر صد حسرت نهادی بر دلم تا پیری ام
خانمان دل خراب و خواب خوش کابوس شد
از غمت مجنونم و آواره ی صحرایی ام
بعد او یا رب چه ویران شد سرای سینه ام
وصل او درمان کند این درد بی سامانی ام
خوش بُود روزی که باز آید خرامان در برم
نو گذارد این بنای سست و بی بنیادی ام
احسان ملکی