دراین ابهام بودنها
من از بودن چه بیزارم
نمی دانم که هستم من
نه خوابی هست نه بیدارم
چنان سرگشته ازخویشم
که گم گشته ز من نامم
نه آن لا ممکن الوجود
نه دالّی هست برامکانم
نه حال من کنون پیدا
نه فردایم نشان دارد
به سر دردی گران دارم
به دل از درد می نالم
منم دشوارترین خسته
نگر نایم ز من رفته
اگرجویای احوالی
بدان بیمارِ بیمارم
تحمل همنشین بود
دگر بار سفر بسته
کنون صبری نماند برمن
که من فرزند انسانم
اگربینی تو جسمی را
مجور بر من دگر جانم
که جان من زخود رفته
همین رامن ز خود دانم
نه نامی و نه نشانی
نه خوابی و نه بیداری
به رنگ رخ پریدم من
چوبینی من ،شب تارم
چودست خود ببستم من
ز هر گونه تعلق ها
نه آب ازتشنگی خواهم
نه برسفره ، غم نانم
دراین گمگشته پیداها
همی گم گشت خاطر هم
زمان را من نمی دانم
چسان گم کرده هم جایم
نه تن موجود من باشد
نه جان در تن همی پیدا
نه یارا پای من باشد
نه عقل است من،به فرمانم
بدان نیستی که غالب شد
وجودم را تصاحب شد
چنان پوچم که گویی من
ز ریشه خاک نیستانم
فنا کون و مکان من
فنا نام ونشان من
دگر جویای راهی و
نیاز چشم جانانم
مریم عادلی