به بالینم نشین ای مرغ بی پروا ،
من جان کنده را هم بین کمی با ناز
چه سان من گویمت ؛
من عاشقی دل کوچک و آزرده رو
و خسته از دردم
نمی دانم چگونه می توانم در دل تاریک خود ،
به نور شمع نیم سوزی ،
نشانت من دهم جای بزرگت را ؟
کمی با من مدارا کن که عالم را بدوزم
با تو تا اوج فلک بین دو چشم
خوشگل و براق و بی رحمت
که با بی رحمی خالص ،
دلم را پاره کردی و
ز سینه در تو آوردی ...
دگر هرگونه سازی را نوازی
چون عروسی تا ابد رقصد ...
تو را گویم شرار آتشی چون سوزناکی ای قرار من
من اَر دل سوختن یا باختن نَک می هراسیدم ،
به هیچ و پوچ به سازت کی برقصیدم ..؟
رضا اسمائی