درد دل را با تو گویم ای خدای عاشقان
ساز من را بی صدا دانند ؛
کَرهای زمین
شعر من را بی نگاه خوانند ؛
شاهان نبین
قصه ام را بی صفا دانند ؛
خانانِ زمین
اعتقادم را تمسخر می کنند ؛
با نام دین
عشق من را بی بها دانند ؛
با زرها عجین
چون ببینم من تو را در جان ، ببین
می زنند با کفر خویش من را به کین
این همه گفتم بگویم خلق را ؛
دردم از مرهم مرا خوشتر ،
من ندارم هیچ غم
اهرمن از خُلق من شد زشت تر ،
من ندارم هیچ غم
نیزه بر قلبم زدند چون تیزتر ،
من ندارم هیچ غم
با زبان زخمم زدند چون نیشتر ،
من ندارم هیچ غم
با کژی بر من بتازند و بیایند پیشتر ،
من ندارم هیچ غم
مرگ من رو چون خوش آید بیشتر ،
من ندارم هیچ غم
آخر حرفم چنین گویم خدای مهربان ؛
عهد من با تو روان است همچنان
گر کژی رفتم دُرستم کن به جان
من نگویم من نشینم ،
کن چنان
من چو رودم ،
میروم ،
هستم روان
بر مسیر نادرستم ذار
تو سنگ جهان
بر رهِ رَستن روم سینه خزان
جای من بستر نییَست ،
دریاییَست این را بدان
گر به دریایت رِسَم گردم به نامت ؛
همچو خان
عشق من ، آن مردمانند ساکن ایرانِمان
خدمت خلقت به گیتی باشدم عهد دو کان
مرده و زنده بباشم گشنه ی علمت چو نان
مر بپوشان عیب را از چشم آن نامحرمان
کوچکم اما بکن من را بزرگی در زمان
هر که را گوید تو نیستی ،
در وجودش دِه نشان
من نیَم بهر خودم ،
بهر خودت کن در امان
میکنم کوته سخن را
گویمت یک نکته دان
عشق من با تو بماند ؛
تا ابد هم جاودان ...
رضا اسمائی