زخم دل را کن تو پنهان دستِ

زخم دل را کن تو پنهان دستِ
خویشان است نمک
جایِ مرهم رویِ زخمت می گذارن
باکلک

جز ریاکاری ندیدم چون به دنیا از
کسی
من نمیدانم بنالم دستِ بختم یا
فلک

هرکه آمدنیش زد برقلب ماخندید رفت
جملگی گویا که پندارند ماراآدمک

شکوه ها دارم من از بیگانگان تا
آشنا
بار ها خنجر براین قلبم نشاندن یک به یک

بس که بشکستند ناحق قلب مارا
روز شب
قلبِ چون آیینه ام پُر گشته ازصدها تَرَک

تا توانی رویِ پاهایت بمان درزندگی
هیچ کس ننموه با افتاده ای جانا
کمک

بُرده ام کی لذّتی کز زندگانی تاکنون
ازچه بنوشتی چنین این بختِ ما راای ملک

بس جفاهادیده درعمرش(خزان)
ازمردزن
بین که این بیچاره ازخودهم دگر
بنموده شک

علی اصغر تقی پور تمیجانی

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد