آسمان گریان چو من در هجرت ای مه پیکرم

آسمان گریان چو من در هجرت ای مه پیکرم
بی خبر هسنی ز هجرانت چه آید بر سرم

ما ترا ای بی وفا چون بت پرستش کرده ایم
گو که تقصیرم چه بود این گونه کردی کیفرم

رفته ای کز پیش ما باشد خدایم یاورت
بی تو ای زیبایِ من بی یار هم بی یاورم

گر بگردم کلِّ دنیا را نیابم چون تو من
در کجا یابم کسی را چون تو گردد دلبرم

من که بهرت جانِ شیرینم فدا می کرده ام
این چنین نا مهربانی کز تو کی شد باورم

از جفایت خواستم گویم غزل ها بی وفا
اشک مانع شد گذارم من قلم بر دفترم

بین چنین با رفتنش کز غم پریشان گشته ایم
ساقیا بنما کرم پُر کن ز می ها ساغرم

جز محبّت ها چه کردی ، ای (خزان) از بهرِ او
از جفایش این چنین کز هر طرف زد خنجرم


علی اصغر تقی پور تمیجانی

الا دنیایِ نا سازم تو بنما حل معمّا را

الا دنیایِ نا سازم تو بنما حل معمّا را
چرا نا دیده بگرفتی تو این دلدار تنها را

به آن ظاهر نماهایت شدم عاشق ندانستم
که با جورت به نابودی کشانی هرچه شیدارا

اگر از رویِ زیبایی نسازی هم چنان با من
نمی خواهم دگر هر گز چنین دنیایِ زیبا را

ز بیدادت مرا آخر چنان دیوانه ای کردی
نشاید دید در عالم چو من یک فرد رسوا را

زبس دیدم ستمهامن که عقلم رازکف دادم
بیا جانا تماشا کن تو یک مجنونِ صحرا را

دراین میخانه ات جزباده یِ حسرت ننوشیدم
چنین بختی که من دارم چه سازم عشق دنیارا

چنان یک غنچه ای بودم هزاران آرزو در دل
شدم نشکفته من پَرپَر فنا بنموده ای م ارا

چنین رفتار بد دارد جهان با من یقین دارم
(خزان)با این سیه بختی نخواهد دید فردا را

علی اصغر تقی پور تمیجانی

دِلِ بی تاب مرا نیست دگر صبر قراری

دِلِ بی تاب مرا نیست دگر صبر قراری
همه روزم شده جانازَغمش چون شبِ تاری

همه عمرم صنما یار وفا دار تو بودم
دِلِ شیدا شده ام راچه کشاندی توبه خواری

بَسَپردی دِلِ خود را به رقیبم تو چه آسان
که دگر با دِلِ دیوانه ی ما کار نداری

چه شدآخر صنما آن همه عهدی که توبستی
تو که گفتی همه عمرت منِ تنها نگذاری

همه عمرم نَسَپردم دِلِ خود را به دگر یار
به تو کی گفته دلت ر ا به رقیبم بَسَپاری

نَرَوَد کز دِلِ دیوانه ی من یاد تو بیرون
که نباشد همه عالم چو تو مهروی نگاری

دِلِ نفرین شده لب ریز زَ غم گشته نگارا
چه کنم تا تو بیایی غمِ دل را بشماری

صنما رویِ ترحّم بَنَگَر حال (خزان) را
همه اوقات چو معتاد بنالد زَ خُماری


علی اصغر تقی پور تمیجانی

نمودی دردلم ماوا،نپرسیدی چراازما

نمودی دردلم ماوا،نپرسیدی چراازما
که اینجاصاحبی دارد،ویابی صاحب است جانا

توچون بنشسته ای دردل،نسازی بهردل مشکل
مداراکن تو ای دلبر،که ناگه نشکنی دل را

کنون بنموده ای دل را،توای زیباگرفتارت
وفاداری نما بادل،نداردجزتودردنیا

توای خورشیدتابانم،خبرداری
توانستی
که باآن چشم شهلایت،کنی مارا
چنین شیدا؟

توباافسونگری هایت،ربودی عاقبت دل را
نکن کاری تو ای زیبا،که ازعشقت
شَوَم رسوا

الادلبرتومیدانی،که باآن رویِ چون
ماهت
نمایی محفلم روشن،چوباشی همدمم شبها

ندارم من که محبوبی، در این عالم
بغیرازتو
نمیخواهم کسی رامن،تویی دلدار
من تنها

تویی چون ماه تابانم،(خزان)را
همچنان جانی
به هرجایی سفرکردم،ندیدم چون
تومن زیبا

علی اصغر تقی پور تمیجانی

علاجِِ درد عاشق را فقط دلدار میداند

علاجِِ درد عاشق را فقط دلدار
میداند
هرآنکس مثل ماازعشق شدبیمار
میداند

نمیداند کسی درمان نماید درد
عاشق را
دلی چون گشته از دلدادگی تبدار
میداند

چه رنجی میبرد عاشق زبیرحمیئ
معشوقش
کسی گر دیده از معشوق خویش
آزار میداند

طبیبی کو رسد بر دادِ آنکس نالد
ازعشقش
نداند کس کند درمانِ او جز یار
میداند

چه کس داند مرارتهای شیدایی ز
معشوقش
اگر کس دیده باشد رنجشی بسیار
میداند

نداند کس چه سرّی بین عشاقان
بُوَدپنهان
چواین اسراردل راهرکه بودهشیار
میداند

وفادارم به آن عهدی که باچشمانِ
اوبستم
نگارم عشق پاکم را چه بی مقدار
میداند

بگردد گر جهان را کی کند همچون
(خزان)پیدا
شدم شیدای چشمانش به یک
دیدارمیداند


علی اصغر تقی پور تمیجانی