من از این شهر شمااشک فشان خواهم رفت

من از این شهر شمااشک فشان خواهم رفت
دگرازپیشِ توبی نام نشان خواهم
رفت

نَنَمودی تو وفادرهمه عمرت بامن
منِ شیدا زبرت شکوه کنان خواهم
رفت

زتودل شعله کشانیده سرم تاپایم
به تماشا بَنَشین شعله به جان
خواهم رفت

توچه دیدی صنما غیر وفا بدکردی
زجفایت همه جاناله کنان خواهم
رفت

دلِ شیدایِ مرا کرده ای از جورت خون
سرِآن ظلم تو چون خسته دلان
خواهم رفت

گله دارم ز تو ای دلبرِ نافرجامم
منِ دلداده چوآشفته روان خواهم
رفت

منِ عاشق که نبردم ز تو آخرفیضی
سرِبیدادتوازکلِّ جهان خواهم رفت

به(خزان)بین که چنان بدبَنَمودی
دلبر
بَنَگرحالِ مرادل نگران خواهم رفت

علی اصغر تقی پور تمیجانی

هوسی کرده دلم باده ای از بهردوا

هوسی کرده دلم باده ای از بهردوا
بده ساقی دو سه جامی که بیابیم
شفا

به که گویم غَمِ دل محرمِ اسرار
کجاست
زده آتش به دلم یار جفاپیشه ی
مت

گله دارم زنگارم که بَزَد زخم به دل
چو به ما ظلم چنان کرد رَوَم دامِ
بلا

زمن آخرتوبجزلطف چه دیدی همه
عمر
که کنی با دلِ شیدای من ای یار
جفا

توکه بااین دلِ درمانده مدارانکنی
نمکی هم توچه پاشی سَرِزخمش زقفا

همه عمرت نکشیدی تو که دست ازسَتَمَت
چه زمانی بَنَمودی به من ای یار
وفا

به تو من گفته ام ای دل نکنی
بوالهوسی
چه کنم با تو دلا تا نَرَوی راه خطا

مَنِ دلداده نکردم به تو جزمهروفا
توکجادیده ای آخرز(خزان)ریب ریا

علی اصغر تقی پور تمیجانی

زخم دل را کن تو پنهان دستِ

زخم دل را کن تو پنهان دستِ
خویشان است نمک
جایِ مرهم رویِ زخمت می گذارن
باکلک

جز ریاکاری ندیدم چون به دنیا از
کسی
من نمیدانم بنالم دستِ بختم یا
فلک

هرکه آمدنیش زد برقلب ماخندید رفت
جملگی گویا که پندارند ماراآدمک

شکوه ها دارم من از بیگانگان تا
آشنا
بار ها خنجر براین قلبم نشاندن یک به یک

بس که بشکستند ناحق قلب مارا
روز شب
قلبِ چون آیینه ام پُر گشته ازصدها تَرَک

تا توانی رویِ پاهایت بمان درزندگی
هیچ کس ننموه با افتاده ای جانا
کمک

بُرده ام کی لذّتی کز زندگانی تاکنون
ازچه بنوشتی چنین این بختِ ما راای ملک

بس جفاهادیده درعمرش(خزان)
ازمردزن
بین که این بیچاره ازخودهم دگر
بنموده شک

علی اصغر تقی پور تمیجانی

من از شهر قلبش غریبانه رفتم

من از شهر قلبش غریبانه رفتم
که با قلب خونین چو بیگانه رفتم

به یاد آید آن اولین روز دیدار
پریدم به سویش چوپروانه رفتم

پیامی فرستاده هرگه برایم
به دیدارِ او من حریصانه رفتم

شنیدم که آید به پیشم نگارم
به سویش دوان همچو دیوانه
رفتم

دریغا جداشد ز ما دلربایم
ز غمهای هجرش به میخانه رفتم

درآتش چوسوزم مدام از جدایی
چودیوانه ای سوی ویرانه رفتم

نبود تا ببیند مرا با چنین حال
چو سرگشته ای من ز کاشانه رفتم

چو سوزد(خزان)را زجورش درآتش
ز عشقش بُریدم دل از خانه رفتم


علی اصغر تقی پور تمیجانی

چو بیگانه راندی مرا ای نگارم

چو بیگانه راندی مرا ای نگارم
غریبانه رفتم به این حال زارم

ازآندم شکشتی توپیمانِ مارا
به غمهای عالم نمودی دچارم

نکردم به غیر از محبّت برایت
چه بددیدی ازمن نماندی کنارم

جداگشته ای کزمن ای بیوفایار
ز هجرت ندانی چسان بیقرارم

نصیبم نشد درجهان شادمانی
از این غصّه ها من قراری ندارم

نوشتند بهرم چنان سرنوشتی
بسوزم چوشمعی دراین روزگارم

کنم شکوه هایی من ازدستِ بختم
چرا کرده آخر چنین زار خوارم

به آتش کشیدی تو آخر(خزان)را
که روزم نمودی چنان شام تارم


علی اصغر تقی پور تمیجانی