دلتنگم،

دلتنگم،
دلتنگِ سایه‌ای که در زوایای پنهان خاطره‌ها، همچون غباری رقصان محو می‌شود.
دلتنگِ نگاهی که همچون آتشی خاموش، هنوز زیر خاکستر زمان پنهان است،
نگاهی که به وسعت یک زخم، بر جانم نشسته و در سینه‌ام خانه دارد.

دلتنگم برای لحظه‌ای که در حضور خاموش تو، فروریختم؛
برای آن عشق ناب که همچون بادی گذرا، از کنارم عبور کرد و تنها عطری از آن باقی ماند،
برای حضوری که در غیابش، هر ذره‌ام را به تنهایی کشاند.

و چه اندوه‌آور است این فاصله،
این اجبار که مرا از جهانِ نادیدنت بیرون انداخت،
گویی تمامی تپش‌های قلبم را در قفسِ نگاه نداشتنت، بی‌صدا به بند کشیده‌اند.

دلتنگم،
دلتنگِ دلتنگی‌هایم که در حصار خود، از رویای دیدارت تغذیه می‌کنند.
دلتنگِ آن شعله خاموش که چشمانت برافروخت و در جانم جاودانه شد،
برای گرمایی که روزگاری به رگ‌هایم بخشیدی و اکنون از آن، تنها سردیِ نبودنت باقی مانده است.

و چه دردناک است این تجربه‌های بی‌بازگشت،
تجربه‌هایی که در پیچ و خم‌های غریب روزگار گم شده‌اند،
گویی سرنوشتی دیگر برای ما نوشته شد و ما در صفحه‌های خط خورده‌اش، به دنبال خویش می‌گردیم.


زهره ارشد

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد