در گیر و دار این زمانه‌ی ناتمام

در گیر و دار این زمانه‌ی ناتمام
که چونان گردابی بی‌قرار
رویاها را می‌بلعد
و به فراموشی می‌سپارد،
در امتداد نگاهی که افق را
نه به وسعت چشم،
که به ژرفای اندیشه می‌سنجد،
در آرزوی نوری که از پس دیوارهای کهنه‌ی یقین
به درزهای شک راه یابد،
و تَرَک‌های خاموش را
به جویبارهای فهم بدل کند.

دستانی که بگیرند،
نه به رسم تملک، که به آیین رهایی،
کلماتی که جاری شوند،
نه در ازدحامِ بی‌معنای صداها،
که در سکوتِ اندیشه‌های صیقل‌خورده.

من ایستاده‌ام، میان بودن و نماندن،
میان فریاد و خاموشی،
بر لبۀ ناپیدای یقین و تردید،
جایی که بودن، حادثه‌ای‌ست ممتد
و نماندن، سرنوشتی محتوم.

زمین می‌چرخد، بی‌اعتنا به جستجوی بی‌قرارم،
و زمان، با دستانی نامرئی،
حقیقت را از لابه‌لای انگشتانم می‌گریزاند،
در حسرت لحظه‌ای که شاید،
بی‌هراس، بی‌دغدغه، بی‌پایان
زندگی باشد، نه انتظار!


زهره ارشد

هشیاری‌ام را

هشیاری‌ام را
در بازار خرده‌فروشانِ وهم رها کردم،
در کوچه‌های نادانی،
با دستانی از جنس تردید،
چانه زدم با سایه‌هایی که بویی از بیداری نبرده بودند.
به بهای کشف آنچه در من خفته بود.

اما از ژرفای شب، صدایی برخاست،
چون فریادی از گلویی فراموش‌شده:
کجا می‌روی؟
بی‌منطق، بی‌چراغ،
چگونه دریا را بی‌آنکه موج را بشناسی، شنا می‌کنی؟
چگونه در شب بی‌ستاره،
در جستجوی افق، بی‌دست به نور؟
چگونه در ظلمت،
بی‌آنکه مشعلی بر دوش کشی،
ره می‌جویی؟

دل به دریا زدم،
اما نه، نه من،
قلبی بود که مرا می‌برد،
دست‌هایی بیگانه،
گامی که از آنِ من نبود.
چون پرنده‌ای در بندِ توفان.

ناگهان، ضربانی، خروشی،
قلبم تپید، تندتر از همیشه،
گویی رازی در پسِ پرده،
گم‌گشته‌ای در مسیر،
خواب‌زده‌ای در میانِ کابوس.

چیزی ناهماهنگ بود،
جهانی که بی‌چشمِ بیدار،
ره به جایی نمی‌برد.

چگونه می‌توان در دل شب،
چشم‌های بسته را به سنگلاخ‌ها گشود؟
چگونه می‌توان دریا را،
بی‌آنکه موج را شناخت، شنا کرد؟
چگونه می‌توان در دل طوفان،
گوش به آواز باد سپرد؟
چگونه می‌توان بی‌دل،
طعمِ اشتیاق را چشید؟

نجوای قلبم، چشمانم شد،
راه را از سکوت آموختم،
از سایه‌ها پرسیدم،
و در نور، پاسخ گرفتم.

و من، بازگشتم،
با هشیاری که دیگر،
نه در بازار بود،
نه در حراج،
که در جانم،
چون مشعلی در نیمه‌شبِ جهان.

زهره ارشد

دلتنگم،

دلتنگم،
دلتنگِ سایه‌ای که در زوایای پنهان خاطره‌ها، همچون غباری رقصان محو می‌شود.
دلتنگِ نگاهی که همچون آتشی خاموش، هنوز زیر خاکستر زمان پنهان است،
نگاهی که به وسعت یک زخم، بر جانم نشسته و در سینه‌ام خانه دارد.

دلتنگم برای لحظه‌ای که در حضور خاموش تو، فروریختم؛
برای آن عشق ناب که همچون بادی گذرا، از کنارم عبور کرد و تنها عطری از آن باقی ماند،
برای حضوری که در غیابش، هر ذره‌ام را به تنهایی کشاند.

و چه اندوه‌آور است این فاصله،
این اجبار که مرا از جهانِ نادیدنت بیرون انداخت،
گویی تمامی تپش‌های قلبم را در قفسِ نگاه نداشتنت، بی‌صدا به بند کشیده‌اند.

دلتنگم،
دلتنگِ دلتنگی‌هایم که در حصار خود، از رویای دیدارت تغذیه می‌کنند.
دلتنگِ آن شعله خاموش که چشمانت برافروخت و در جانم جاودانه شد،
برای گرمایی که روزگاری به رگ‌هایم بخشیدی و اکنون از آن، تنها سردیِ نبودنت باقی مانده است.

و چه دردناک است این تجربه‌های بی‌بازگشت،
تجربه‌هایی که در پیچ و خم‌های غریب روزگار گم شده‌اند،
گویی سرنوشتی دیگر برای ما نوشته شد و ما در صفحه‌های خط خورده‌اش، به دنبال خویش می‌گردیم.


زهره ارشد

تو ممنوعه ترین حال خوش منی

تو ممنوعه ترین حال خوش منی
باور می کنی یا نه ؟
لحظاتم با یادت سپری می‌شوند
با خاطراتی سرگشته
وهم و خیالاتی از جنس رویای آبی
و من غرق در رویایی زنده و گاهی کابوس
غرق در نداشتنت
مبهوت از قدرت نفوذت
و ماتم زده از رنج روزگار
و دل زده از سرنوشت
این روزگار من است
باورم کن...


زهره ارشد

چنان بسان یک کودک گریستم

چنان بسان یک کودک گریستم
‌همانگونه خالی,
‌همانطور بی معنی و
بی‌دلیل!
‌زیرا که
به ناحق در دریای احساسم
گام گذاشتی
و من,
‌خیلی به ناحق
از تـــــو دور شدم...!
ترسیدم
ترسیدم
ترسیدم
ترسیدم


زهره_ارشد