مرا خاموش میبینی ولیکن حرف بسیار است
تنم خیس نم باران دلم از عشق سرشار است
کنار ساحل رویای خود دلتنگ میمانم
میان بزم شب تا لحظه ای که ماه بیدار است
اگر هر شب لب دریای چشمت خیره ی ماهم
دلم شاید تصور میکند هنگام دیدار است
پری های طلایی در برِ مهتاب میرقصند
فقط در چشم من اما فروغ تو پدیدار است
لطافت از هوای دشت گیسوی تو می بارد
چرا بین نسیم و صورت من سخت دیوار است
چنان در کلبه ی تنهایی ام عریان نشسته غم
که گاهی بختم از بی برگی تقدیر بیزار است
همیشه رازهای ماندنم را فاش میگویم
ولی خون غزل پیوسته در شریان اسرار است
علیرضا حضرتی عینی