غزلم رقص کنان دامن مهتاب گرفت
سرِ خُم را بگشود و می سرخاب گرفت
بر سرِ ابر نشست از سرِ این شهر گذشت
دست این تشنه لبان کاسه ای از آب گرفت
چون که میخواست ز نیلوفر آبی گوید
دل به دریا زدو کجراهه، به مرداب گرفت
در گلستان ارم خیمه ای از گل افراشت
دوری از صومعه و آتش محراب گرفت
جیشِ غم در طلب خون شقایق می گشت
حَرَجُ و جُرم و گنه ،دامن ارباب گرفت
دفتر صلح چو میخواست ، که پرواز کند
مرغک این غزل از مشهد مرغاب گرفت
بی تخلص غزلم بود ولی آخر کار
مرده ی صلح و صفا بود که القاب گرفت
جعفر تهرانی