گفتم عمرم ،چند روزی زاین شهردر آبان بروم

گفتم عمرم ،چند روزی زاین شهردر آبان بروم
حاجت ازباران طلبم ، در پی خواهان بروم

من به پهنای بیابان هرگز نروم ز ین شهر بدر
من روی آن پرقو بنشینم با همه آرمان بروم

من تفعل زده ام بر تو ره مجــــنون طلـــــبم
با آتش افتاده به غمخانه ی روانم بروم


روزهاست خود باخته آرامشی میدانی
به وفا داری نزد آن ابر نیمه بهاران بروم

نیمه شب در دل این راه به دراز باید رفت
با گل آتشین وچیده ز گلستان بروم

صبرکردم گر پی جانان بروم هر روزی
خودسرا سیمه در میعادگاه توانگر شادان بروم

آه خدایا به وفاداری او ذره ایی شکی نیست
تا شب آرامش و امید نزد دختر پرییان بروم


منوچهر فتیان پور

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد