سالیان،سال است،،،
و شاید میلیونها سال،که متولد شده ام...
در هر دوره ای ایستاده زاده شدم.
ودر پایان همان دوره،،ایستاده جان دادم...
هر لحظه از عمرم،
هزار سال طول می کشد...
لیک قرنهاست که مرا متوقف کرده اند..
به این سو و آن سو کشیده میشوم...
(در تداوم هر عصر به اسارت رفته ام.).
جاهایی را دیده ام که دران جنگهای بسیاری رخ داده است....
سوارانی را دیده ام که مردانه جنگیدند،،وبا
تیر دژخیم ،به زمین افتادند...
رخدادی بزرگ،،،،،
در روزگار ملالت،
همه را به بازی گرفته است..
هوای تمام اعصار مسموم.
واتش از آسمان می بارید...
در این وهله هولناک،چگونه سر کنم....
(دوران نکوهش من بسی طولانیست)
دیگر راضی به سرزنش نیستم..
شاد و مسرور در اندوهی کهن،،،،
به خود می نگرم .
فروغ چشمانم درون آیینه ها خاموش است..
((میکوبم دهل جنگ را)) ((می نوازم مارش آتش بس))
حجت جوانمرد