غبار سرگذشت ،نشست رو خانمان
سنگینی حرفاش، گرفته شانمان
از بس که دویدیم و نرسیدیم
طعنه نامرد شنیدیم و دادیم نانمان
یکی یکی ورق زدیم ،دفتر عاقبت
تأسف خوردیم و نخواستیم آنمان
هی مرور کردیم هی جلو رفتیم
هی سرافکنده شدیم جلوی وجدانمان
عبور کردیم از بر و بیابون با قطار
فقط دیدن شده کارمان ،زحمت چشمانمان
ساده بودیم و خجل زده از افکار خود
از ما خارج بود، آنچه نبود در توانمان
پنهان میکردیم اسراری با خدا
لو که نه ، افشا شد از برای چانمان
آن خبط آمد از چنگ دیگری ولی
ما ایستادیم و پس دادیم تاوانمان
ما تاک می خوردیم و از شور میزدیم دف
این سرگذشت تلخ کرد ، هر آنچه در دهانمان
صالح دهینی