آرزویی داشتم گر چه بزرگ
ولی در قلب کوچکم آشیانه کرد
رویای با او بودن
من را حیات دگر می بخشید
رنگ شقایق سرخ
برایم ترنم عشق
فرهاد و شیرین را تجلی میداد
در امتداد یک رویا
سر مشق عشق من
در تاریکی شب بود
فانوس امید با خیال
او روشنایی داشت
شمع وجودم هرگز آب نشد
چون باور تحقق رویا داشتم
زندگی با آمدنت رنگ دارد
چکنم که دردم با تصویر ذهنم
درمان می پذیرد
نقش نگار بسته بر دیده ام
سکوت چشمانم از سو سو زدن
قدمهای آهسته ای است
که به سویم بر میدارید
چرا این خیال رویا
پایان ندارد
مگر چقدر امتداد دارد
این شب ظلمانی ؟
من را تنها نگذارید
شاید آمدنش را نبینم
اگه رفتم سفر
من را بیاد آورید
و سلام من را بهش برسانید
حسین رسومی