در اوایل شب با طلوع ماه

در اوایل شب با طلوع ماه
عاشقی را لمس کردم
ولی افسوس
چند لحظه بیش ادامه نیافت
و با غروب ماه عشقم گم شد
یا اینکه ماه گمشده شب است
و عشقم در پشت آن نهان گشته

در گذر دوران
هیچ نیافتم جز اندکی مهر
آن هم از دست پیرمرد دوره گرد
که تکه نان خود را
با پرنده ها تقسیم میکرد
چقدر کوتاه و ساکت

آن گل شب بو با من خلوت کرد
رایحه عاشقی را در شب مهتابی
به چهره من طراوت بخشید
اما دوباره با غروب ماه
ماه منم گم شد

در زمانی که ماه گم شد
تو در کلک خیال انگیز بودی
من بدنبال آشیانه خالی از تو
تمام شب را به امید
آمدنت نظر انداختم
ولی وا اسفا از ظلمت شب
که رخ نهان نمود از دیده من

نمی خواهم ببینم
پایان شب سیه سپید است
با آمدن سپیده دم
ماه من و ماه آسمان
هر دو از میان رفتند
شب را می ستایم
هزار راز نهفته در دل دارد

شر و بدی
خیر و خوشی
ناز و نعمت
ظلمت و مهتاب
همه در دل آن شب بیادمانی بود
که رخ جلوه کرد در دلم
آن پری چهره ماه رخ

مرا ببرید دگر آرزو نیست
همه باز شدن دیده و نظر
من در پیدا کردن او بود
هر چند عمر وصل
از طلوع ماه تا غروب آن می‌گذرد
جان من به ستوه آمده
هر روز در انتظار شب
عشق با آمدنش
روی نشان دهد و با گم شدن ماه
پنهان از هر خواهش ماندنی باشد

حسین رسومی

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد