الا دنیایِ نا سازم تو بنما حل معمّا را

الا دنیایِ نا سازم تو بنما حل معمّا را
چرا نا دیده بگرفتی تو این دلدار تنها را

به آن ظاهر نماهایت شدم عاشق ندانستم
که با جورت به نابودی کشانی هرچه شیدارا

اگر از رویِ زیبایی نسازی هم چنان با من
نمی خواهم دگر هر گز چنین دنیایِ زیبا را

ز بیدادت مرا آخر چنان دیوانه ای کردی
نشاید دید در عالم چو من یک فرد رسوا را

زبس دیدم ستمهامن که عقلم رازکف دادم
بیا جانا تماشا کن تو یک مجنونِ صحرا را

دراین میخانه ات جزباده یِ حسرت ننوشیدم
چنین بختی که من دارم چه سازم عشق دنیارا

چنان یک غنچه ای بودم هزاران آرزو در دل
شدم نشکفته من پَرپَر فنا بنموده ای م ارا

چنین رفتار بد دارد جهان با من یقین دارم
(خزان)با این سیه بختی نخواهد دید فردا را

علی اصغر تقی پور تمیجانی

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد