شب
شب شوریدنِ بر خود ست
لباس بپوش
ای واکه ی مضطر
که از گِل خاک
به خاکِ گُل شدن
طبیب میخواهد و تو درمان
نمی دانی
یاس گفت
در آن سحر که نسیم
در گوش نیلوفر نجوا کند
باران میبارد
لباس بپوش ای کرم شبتاب که تو
لابلای بوته هایی و در آسمان
ستاره در گوش ابر
زمزمه میکند
لباس بپوش
که آتش خاکستر شده فغان اندوه است
به ایوان بیا
که آفتاب بر جانت بتابد
و از نردبان شفا
شاخه ای پیچک بچین و بکار بر روحت
که در زمزمه ی پگاه
شبنم
هلهله کنان
به سراغت خواهد آمد
و این
تجلی طراوت ست
که در سایش نگاه و نظر
گرمی پدیدار میگردد
با آب
محشور باش
ای مسافر هوای تازه
که در رحِم گذر
تنفر زنجیر پاره میکند و توطئه کارساز نیست
اشکی بریز و رها کن و بخند
که خنده نیایش است و مراقبه توکل
و سکوت
شیرین ترین و دل انگیز ترین
آه انسان است
ای غبار آلوده اندوه و احساس
دلت شکسته
زورقت که نشکسته
لباس بپوش که یقین
بادبانی برای رسیدن به ساحل ست
و سرود چشم خیس
شاخک پروانه ای ست
در گلِ سرخ فرو رفته
که شیره ی اجابت مینوشد
فرهاد بیداری