در لطافت زیست

در لطافت زیست
لقمه ای عشق است
خنکای فرح بخش تماشایت
ای سر گله ی آهوان
بیا سماع کنیم
که گویی
در دلم پیچکی شده ای
و بر آستانت
پلنگی که منم
به چنگم زهر میریزم از جهل
مشتاق سماعم
بیا
سماع کنیم
که در ملکوت گرگی نیست
که زوزه بر منظره ی ساحل تو کشد
و بین دو چراغ
یکی
روشن بماند و من مستی خامش
دهان باز کن ای ذات
که در آوای درون
مجالی ست مکتوم و رو به رویداد وقوع
بیا سماع کنیم
که چشم
در تاریکی عادت به دیدن کرد
و در این رقص
حیاتی ست
که دست از نت تار و پودت
بر نمی دارد
قلبم سایه گرفته بیا
بیا سماع کنیم
که من
برای نجوای با تو محیای حادثه ام
و در
خوشه ی فقد هربت الیک
تیره ترین مویز باغم
و
بر شاخه ی
تو
لانه کرده ام ناشا تا که از ناله ی بلبل
تو پریشانی شوی و ، این نخل وفا
بر و باری بدهد
و شوم
ساکن تو
دل نگه دار خردمند
که از خاک
به افلاک
سفر طولانی ست
گل سرخی شده ای و دامنش
لاله فقط می چیند
نق نزن
ساکت شو
راه برو
دل در آویز و رها کن
چو رسی می افتی


فرهاد بیداری

کبریتی

کبریتی
آتش کن که فوج فوج قزاق شده ام
بگذار
تا سحر در اندرونم
بیتوته کنم
بلد
شوم
خودم را
که در زمزمه های شبانه
رشته قناتی ست پر از آبتنیِ
گوشمالی
کوزه ام را
پر کن از هلهله ی بخشش فیروزه به ابر
تا در کوچه های پیچاپیچُ بن بستم
راه چاره را
گم
نکنم
ناشا
که در گدوکِ نَفس
لاله زار ، همان کوچه ی
هوس است
و نیست در این روزگار دوباره قوامی
و چه زیبا ست
اگر
میعانی صورت پذیرد

آب شور
آتش
بخار
ابر
باران

فرهاد بیداری

شب شب شوریدنِ بر خود ست

شب
شب شوریدنِ بر خود ست
لباس بپوش
ای واکه ی مضطر
که از گِل خاک
به خاکِ گُل شدن
طبیب میخواهد و تو درمان
نمی دانی
یاس گفت
در آن سحر که نسیم
در گوش نیلوفر نجوا کند
باران میبارد
لباس بپوش ای کرم شبتاب که تو
لابلای بوته هایی و در آسمان
ستاره در گوش ابر
زمزمه میکند
لباس بپوش
که آتش خاکستر شده فغان اندوه است
به ایوان بیا
که آفتاب بر جانت بتابد
و از نردبان شفا
شاخه ای پیچک بچین و بکار بر روحت
که در زمزمه ی پگاه
شبنم
هلهله کنان
به سراغت خواهد آمد
و این
تجلی طراوت ست
که در سایش نگاه و نظر
گرمی پدیدار میگردد
با آب
محشور باش
ای مسافر هوای تازه
که در رحِم گذر
تنفر زنجیر پاره میکند و توطئه کارساز نیست
اشکی بریز و رها کن و بخند
که خنده نیایش است و مراقبه توکل
و سکوت
شیرین ترین و دل انگیز ترین
آه انسان است
ای غبار آلوده اندوه و احساس
دلت شکسته
زورقت که نشکسته
لباس بپوش که یقین
بادبانی برای رسیدن به ساحل ست
و سرود چشم خیس
شاخک پروانه ای ست
در گلِ سرخ فرو رفته
که شیره ی اجابت مینوشد


فرهاد بیداری

شکوفه رو به آسمان و بی پروا

شکوفه
رو به آسمان و بی پروا
صدای شلیک باد
و گلبرگهایی که به سمت زمین
بی هدف می دویدند

فرهاد بیداری

نگاه کردم دیدم لمیده در من دلتنگی

نگاه کردم
دیدم لمیده در من دلتنگی
گویی
دل باخته ترین
چشم دوخته ی شهر نسترن های
پر از تاول صبرم
که تفتیده تار و پودم چون قاصدکی در باد
گلم ، پی زنبور نیفتم
من انیس خلوتم
قانعم
همنوا میطلبم
هیبت تو شن داغ
شوره زار
پوچ در پوچ ترین حادثه ها
و سیه نامه ترین خاطره ها
ای قاصد سوگوار
من
به طوفان ، نمی اندیشم
لهجه ات تند و گس ست
هرج و مرجی
آبرو باخته ای ، باد زده
که در اجبار به کوچ ، به همان مدفن مجروح خودت
مجبوری
من تو را بال کشیدم
تو خودت کورترین سرگردان
خاکسترت هم ، مُرد در من آنگاه که
روی ریگی غریب
نشستی
ای زنبور شلوار گشاد
پیرهنت هم مثل دلت زردست
نمی دانستی
که ساکن شهر هِرت
متن هایش هم پِرت ست
به ریش بلندت بچسب
که سر تراشیده ترین بی آبروست
ای مچاله در غربت شوره زار
نان داغم
و حلال
روزی هر بی سر و پا نشود شعله های تن من


فرهاد بیداری