کبریتی
آتش کن که فوج فوج قزاق شده ام
بگذار
تا سحر در اندرونم
بیتوته کنم
بلد
شوم
خودم را
که در زمزمه های شبانه
رشته قناتی ست پر از آبتنیِ
گوشمالی
کوزه ام را
پر کن از هلهله ی بخشش فیروزه به ابر
تا در کوچه های پیچاپیچُ بن بستم
راه چاره را
گم
نکنم
ناشا
که در گدوکِ نَفس
لاله زار ، همان کوچه ی
هوس است
و نیست در این روزگار دوباره قوامی
و چه زیبا ست
اگر
میعانی صورت پذیرد
آب شور
آتش
بخار
ابر
باران
فرهاد بیداری