نمیدانم آینهها راسـت میگویند،
یا این سـایۀ بیپایانِ پشـتِ شـیشـه
خُردهخُرده مرا میدزدد از خویش…
خوبی؟
چه کسـی ترازویش را بر شـانههای من گذاشـت؟
من فقط سـنگهایی را میشـناسـم
که ماههاسـت در گلویم غوغا میکنند؛
و آوازی که پیش از طلوع
در حلقِ زمین میمیرد.
رنج…
از نانِ شـبانه بیشـتر در سـفره دارم.
باد که میآید،
پنجرهها به یادِ من میشـکند؛
و من
پارهای از فریادی هسـتم
که هیچگاه از خوابِ دیوارها فرود نیامد.
شـاید گناهِ من
این اسـت که سـتارگان را میشـمرم،
بیآنکه باور کنم آسـمان جوابی دارد.
شـاید گناهِ من
این اسـت که باران را به چشـمهای خالیام دعوت میکنم،
و دریا را به بیابانی که سـهمش جرعهای اسـت…
اما میدانم:
قلبم بیش از ضربان زمان میتپد؛
و شـبهایی که بر دوش میکشـم
از عمرِ زمین
سـنگینتر اسـت.
وحید امنیتپرست