در گیر و دار این زمانهی ناتمام
که چونان گردابی بیقرار
رویاها را میبلعد
و به فراموشی میسپارد،
در امتداد نگاهی که افق را
نه به وسعت چشم،
که به ژرفای اندیشه میسنجد،
در آرزوی نوری که از پس دیوارهای کهنهی یقین
به درزهای شک راه یابد،
و تَرَکهای خاموش را
به جویبارهای فهم بدل کند.
دستانی که بگیرند،
نه به رسم تملک، که به آیین رهایی،
کلماتی که جاری شوند،
نه در ازدحامِ بیمعنای صداها،
که در سکوتِ اندیشههای صیقلخورده.
من ایستادهام، میان بودن و نماندن،
میان فریاد و خاموشی،
بر لبۀ ناپیدای یقین و تردید،
جایی که بودن، حادثهایست ممتد
و نماندن، سرنوشتی محتوم.
زمین میچرخد، بیاعتنا به جستجوی بیقرارم،
و زمان، با دستانی نامرئی،
حقیقت را از لابهلای انگشتانم میگریزاند،
در حسرت لحظهای که شاید،
بیهراس، بیدغدغه، بیپایان
زندگی باشد، نه انتظار!
زهره ارشد