چون لاله ی نشکفته مانْد این عشق بی فرجام ما
فکر و خیال من تویی هر چند دور اجسام ما
در حسرت دیدار تو این دل ولی بی تاب شد
آمد زمستان مهر تو چون ناربُن در خواب شد
دریا منم ساحل نشد رخسار همچون روز تو
بوسه نزد امواج من بر ساحل جانسوز تو
آمد پرستو منزلم لانه گزید و شاد شد
منزل به منزل ها منم هر جستجویی باد شد
در آرزوی وصل تو چَشمان من بیدار ماند
آن سینه ی مغموم من جانا ولی بیمار ماند
غم را به آغوشم کشم آن مونس دیرینه ام
هم صحبت خود گشته ام من همدم آیینه ام
هر شب بیادت غرق در اندوه و آهی سرد من
من صاحب غم خانه ام، غم خانه ی پر درد من
ای کاش روزی بگذری از کوی من چون یک نسیم
هرگز نماندِ انتظار روزی بگویی زان همیم
غلامرضا خجسته