چون لاله ی نشکفته مانْد این عشق بی فرجام ما

چون لاله ی نشکفته مانْد این عشق بی فرجام ما
فکر و خیال من تویی هر چند دور اجسام ما
در حسرت دیدار تو این دل ولی بی تاب شد
آمد زمستان مهر تو چون ناربُن در خواب شد
دریا منم ساحل نشد رخسار همچون روز تو
بوسه نزد امواج من بر ساحل جانسوز تو
آمد پرستو منزلم لانه گزید و شاد شد
منزل به منزل ها منم هر جستجویی باد شد
در آرزوی وصل تو چَشمان من بیدار ماند

آن سینه ی مغموم من جانا ولی بیمار ماند
غم را به آغوشم کشم آن مونس دیرینه ام
هم صحبت خود گشته ام من همدم آیینه ام
هر شب بیادت غرق در اندوه و آهی سرد من
من صاحب غم خانه ام، غم خانه ی پر درد من
ای کاش روزی بگذری از کوی من چون یک نسیم
هرگز نماندِ انتظار روزی بگویی زان همیم

غلامرضا خجسته

بدان دانا که فردا چون سراب است

بدان دانا که فردا چون سراب است
سرانجام شَه شاهان کتاب است
مکن اندیشه در فردا و خوش باش
که دیروزم بُوَد عکس و به قاب است


غلامرضا خجسته

ای عشق بسوزان تن مغرور مرا

ای عشق بسوزان تن مغرور مرا
ای دوست بلرزان دل مسرور مرا
بی غش نشود گوهر جانم یارا
مِی کِی بشود سالمِ انگور مرا


غلامرضا خجسته

در این دنیای وانفسا پرستو خوب می داند

در این دنیای وانفسا پرستو خوب می داند
زمین گِرد است و جُز خوبی ز ما هرگز نمی ماند
تو منزل می کنی محکم به فولاد و دو صد آهن
نمی بینی که آن مرغک ز گِل ها خانه می سازد

غلامرضا خجسته

خشت اگر قالب انسان می داشت

خشت اگر قالب انسان می داشت
بذر نیکی به زمین ها می کاشت
قد رعنا چو مُغ و خوش گفتار
وز همه خوبی و نیکی سرشار
چَشمْ خوش مثل رُطب شیرین‌کام
رُخ و رو شِکل بهشت، جَنَّت فام
بوی عطرش همه جا پُر می کرد
جیب مهمان خودش دُر می کرد
با حضورش مَهِ شب گُم‌ می شد
روی او کوکب مردم می شد
گرمی دست و تنش چون خورشید
گِرد او کُلِّ زمین می چرخید
شهر من شُهره و جیزش معروف
من و بارون زنی و دل مشعوف
بُقعه ی کهنه ی چهارده معصوم
سبز و خُرَّم چو شمال و گیسوم
برد پلنگی، سر قیلونی و تنگِ میدان
در بهار گردنه ها چون حیران
خشت لیلی شد و من یک مجنون
دل من تنگْ چو هرمز، هامون
دَرِّه نیل، بی بی سبز، بی زردی
دل خوشم من به کهن سان شهری
دروازه کاکا مبارک برجاست
حفظ میراث قدیمی بر ماست
اهل خشتیم و تو ای دوست بدان
از برایش بدهیم تن، سر و جان
با من از شهر و وطن دوست مگو
خِشتْ خِشتِ تَن من هست از او

غلامرضا خجسته