سَرچَشمه ی گُذَرْ سَخت، بی شک تمیز باشد
آب درون مرداب، پست و پشیز باشد
چونان جواهری باش با یک عیار بالا
جز آدمان رَهْ سَخت، کم کَس عزیز باشد
ره سخت: گذر سخت، صعب العبور، دشوار در دستیابی
غلامرضا خجسته
در سوگ هجرتِ یار خون از قلم روان شد
با خط سرخ بِنْوِشت، نوروزمان خزان شد
او از دل من اما تا عمق جان خبر داشت
گفتا که می روم وَ آنچه که گفت همان شد
غلامرضا خجسته
زنم تَنها به کوه و هَمدَمَم دَشت
چه شُد یِکباره فالِ نیک بَرگَشت
تَمَنّا شُد سَر و پای وجودَم
نَشُد مَقبولِ آن لِیلایِ دِل سَخت
خبر از عشق مان نزد که بُردی
که دوران شکوه آن به سرگشت
تو را طاقت نبود از دوری من
نمی دانم که آیا خاطرت هست؟
شب از نور حضورت روشنی بود
تو نَه گفتی تمام نورها رفت
من آن آواره ی مجنونم ای دوست
که منزل دارد و درهای آن بست
بیا و قصه مان را خود عوض کن
محبت مرحمِ آن دل که بشکست
بکن فکری به حال عاطفه، عشق
چو دل مسحور چشم زاغ تو گشت
بکش خطی به روی صبر و دوری
بساز از نو سرای رفته از دست
غلامرضا خجسته
گویند مخور غم جهان گذران
آری تو بخند و کام خود را بسِتان
وز باده ی افسونگر و آن ساغر یار
جان گیر و تن امید از غم بتکان
غلامرضا خجسته
شرمنده از اعمالی ام کز وصل تو حائل شدند
جامانده ام،آن همرهان از عشق تو عاقل شدند
جمعه ها من همه چشمم،به دری خیره شدم
من به عشق روی تو با دل و جان شیعه شدم
چشم بستم به همه عالم و آن مکنت و مال
دیده و جان نذر تو کاش رسد وقت وصال
آدمی بهره برد از شمس پشت هر سحاب
حاجت روایی می کنی بی هر حساب و هر کتاب
در جهان شیعیان دلبر و معشوقه تویی
نزد خدای مهربان ضامن دلداده تویی
تا که پایان برسد غیبت کبری تو دوست
صلواتی به محمد که همه عزّت از اوست
غلامرضا خجسته