دلم گرفته برایت ، مگر نمی دانی...؟
چرا برای دلم یک غزل نمیخوانی؟
غزل بخوان که بمیرد میان سینه ی من
غم سکوت خیابان ، غمی که میدانی
و بغض پنجره بشکن، ببین چه کرده غمت
به این دو وادی وحشت، دو چشم بارانی
بیا غزل به فدایت ، در انتظار توام
بیا صفای تبستان ، تب زمستانی
ببر مرا به نگاهی ، ببر مرا گم کن
نشان نمانده برایم ، خودت که میدانی
بیا که پر زند از دل به موج چشمانت
کلاغ شب زده یعنی غم پریشانی
و باورت بکند بار دیگر این دل من
دل شکستهی ساده ، مگر نمی دانی؟
بهزاد غدیری
صبح امیّد شروع هیجان خواهد شد
و نگاهت سبب قوت جان خواهد شد
تا تو هستی نفس و عشق ودل من یک عمر
دوستت دارمِِ من ، ورد زبان خواهد شد
بی تو میمیرم و با خاطره میپیوندم
تو نباشی دل تنگم نگران خواهد شد
میرسد روز وصال من و هنگام قرار
هرچه میخواستی از عشق همان خواهد شد
خون دل خوردم و تقدیر مرا با خود برد
به جهانی که جهان گذران خواهد شد
عمر ما میگذرد فرصت چندانی نیست
آدم آماده ی رفتن ز جهان خواهد شد
وقت رفتن اثر شعر مرا خواهی دید
طبع شعرم غزل روح و روان خواهد شد
بهزاد غدیری
میخواهم عاشقانه به یادِ تو خو کنم
فکری به حال این دل بی آبرو کنم
با یاد چشم و بوسه و لبخندو عشوهات
پیراهنِ سکوت شبم را , رفو کنم
رودی شوم روانه به دریایِ دور دست
خود را به آشیانهی قلبت فرو کنم
میخواهم ای نگاهِ تو لبخندِ ماهتاب
در کوچهی غروب , تو را جستجو کنم
گلهای سرخِ وا شده در کنجِ خانه را
هر صبح و شب به نیتِ عطرِ تو بو کنم
در سجدههای نیمه شبم رو به آسمان
با چشمهای بسته , تو را آرزو کنم
دستیبهدست من بده با من قدم بزن
تا این که خط بی کسی ام را اتو کنم
بهزاد غدیری