موی زینب را دیگر که شانه میکند
بازم حسن دیدار مادر را بهانه میکند
اشک چشم حسین تمام نمیشود
دنیا چه کار با شمع و پروانه میکند
وقتی علی استخوان در گلو ایستاده است
ببین که غم چه با بانوی بی نشانه میکند
گل باغ محمد ختم انبیاء
چگونه با پدر زمزمه ی مستانه میکند
ای خاک شرم بر تو باد که مولایم علی
دارد تمام جانش را دفن شبانه میکند
ثریا امانیان
من صبر کردم تا در آغوشت بگیرم
بی آنکه دست و پا زنم پایت بمیرم
اما تو آشفته تر از من بودی ای عشق
دیگر محال است روی خوشبختی ببینم
ثریا امانیان
روزی به چشمانت قسم میخوردم اما
کاری عبث بود منتظر ماندن و امروز
روحم شبیه جسم بی جانم غریب است
فرسنگ ها پیموده ام دنیا عجیب است
از من چه میخواهی که تقدیمت نکردم
بگذار بی عشقت فقط آرام بگیرم
هر بار دریا را به جرم غرق کردن
با طعنه بوسیدم و رفتم
من موج بودم که در آغوش دریا
یک لحظه آرامش ندیدم
سنگینی این عشق بی فرجام با ماست
آخر خدا را لحظه ی آخر ندیدم
ثریا امانیان
طعم تمشک وحشی را چشیده ای
من اینگونه خون دل میخورم
من عاشق خنده هایت هستم
محو چال گونه هایت هستم
با قدم زدن در فصل پاییز
من منتظر حرفهایت هستم
ثریا امانیان
من عاشق یک جمله ی عاشقانه هستم
دنبال یک رابطه ی صادقانه هستم
اما تا به یاد تو میفتم
میترسم و دنبال یک بهانه هستم
ثریا امانیان