همیشه سعی کردم خوب باشم

همیشه سعی کردم خوب باشم
به رغمِ عاشقی محجوب باشم...

به خاکِ راهی از او جان ببخشم
چو اشکم صادق و مطلوب باشم...

چنان بغضِ کویری سرد و ابری
کمی باران بزن مرطوب باشم...


به قدرِ وسعِ خود آیینه باشم
چو آهی در گلو سرکوب باشم...

جنون جز عاشقی راهی ندارد
چه بهتر بی‌تو در آشوب باشم...

چپ افتادم من حتّی بی‌تو با خویش‌
به ابروی کجت مغلوب باشم...

سفر کردم ز خود تا روز دیدار
نمی‌شد غیر از این محسوب باشم...

مثالِ عقربی در حصرِ آتش
نمی‌شد لاجرم چون چوب باشم...

بدی را با بدی پاسخ ندادم
همیشه سعی کردم خوب باشم...

حسن کریم‌زاده اردکانی

من دلم تنگ‌ست احوالی ندارم روبه راه

من دلم تنگ‌ست احوالی ندارم روبه راه
چشم بر در مانده ام، با خود ندارم غیرِ آه...

پا به ماهم باز هم دردِ غزل آغاز شد
باز دارد می‌رسد نوزادِ گریانی ز راه...

می‌کشم افتان‌و خیزان خویش‌‌را بی‌دست و پا
باز باران ، باز بغض و ناله و افسوس و آه...

مستم از بس خونِ دل خوردم ز جامِ غم رفیق
بس‌که در عزلت نشستم سر به زانو رو به ماه...

روزگاری کوه بودم تکیه گاهِ امنِ تو
مرحبا با رفتنت می‌سازی از یک کوه کاه...

مانده‌ام با یک جهان دل‌تنگی و دل‌واپسی
مانده‌ام با بی قراری ، شانه‌های بی پناه...

کاش از یادت نمی بردی مرا ای سنگ‌ دل
آهِ این آیینه می‌گیرد تو را یک روز، آه...

حسن کریم‌زاده اردکانی

با تو من دیوانه‌ام دیوانه‌تر می‌خواهی‌ام

با تو من دیوانه‌ام دیوانه‌تر می‌خواهی‌ام
با همان لبخندِ شیرینت ببر عقل از سرم...

حسن کریم‌زاده اردکانی

خنده‌هایت عینِ پاییز است، زیبا، دل‌پسند

خنده‌هایت عینِ پاییز است، زیبا، دل‌پسند
با تو من پاییز را هم دوست می‌دارم بخند..

حسن کریم‌زاده اردکانی

رفته از یادت دگر مستی چرا ؟

رفته از یادت دگر مستی چرا ؟
شور و شوقِ بازیِ هستی چرا..؟


گوشه‌ی عزلت گزیدی کُنجِ غم
خود کمر بر قتلِ خود بستی چرا...


حسن کریم‌زاده اردکانی