گلم رفت و به دستم خارِ او ماند

گلم رفت و به دستم خارِ او ماند
به دوشم غصه‌یِ غم‌بارِ او ماند...

به سینه آتشش خاکسترم کرد
به چشمم بارش رگبارِ او ماند...

هنوزم نامِ او وردِ زبانم
زبانم لالِ این افکارِ او ماند...

شدم دیوان درد و غصه و غم
سیه شد دفتر و طومارِ او ماند...

به جرم عاشقی حبسِ سکوتم
زبان در حسرت گفتارِ او ماند...

من و زخم و غم و سردرد و هجران
به تن مجموعه‌ی آثارِ او ماند...

دگر عمری نماند و طاقتم رفت
دلم در حسرتِ دیدارِ او ماند...

عوض شد اسمِ من،چون روزگارم
خود من منتظر دل یارِ او ماند...


حسن کریم‌زاده اردکانی