من کیستم ؟من چیستم؟
من قاصد پروازم رنگ نمی بازم
گه همره خورشیدم هم نورم ، هم رنگم
گه همره بادم می چرخم ، می خوانم
آزاد تر از بادم در وهم نیایم من
بر وزن می ، ساغر چادر بچرخانم
روحم شد آزاد آنجا که جان بازم
بین در و دیوار گفتم مددی کن
با من دلخسته تو مدارا کن
تا پای تو ریزم
صد جان که بخشیدی
من کیستم؟من چیستم؟
من در وادی ایمن طور بودم نور بودم
من در گلشن فردوس جای حزین بودم
تا طایر قدسی من در چرخش نور بودم
من کیستم ؟من چیستم؟
من در وادی الله رنگ خدا بودم
با سرّ علی من مددکار بودم
زهره مومنی
پدرم امروز پرسید
آسمانت آبی است ،یا که باز در غم ایام ابریست؟
من نگاهش کردم از سر لطف
که محبت کردی ،راه نشانم دادی
می دانم سرفه هایم سینه ات را لرزاند
اما
همه سرفه هایم از سر دلتنگی است
تا به بالینم آیی
پدرم گفت دخترم
دوست دارم به هر رهگذری آینه هدیه کنم
که خودش را بیند
شاید اندیشه طوفان که خدا به دل می تاباند
لحظه ایی درک کند
هرچند صیاد چه هراس از طوفان دارد
وقتی دل به مروارید صدفی در ته دریا بسته است
زهره مومنی
از مهر تو امروز
در دلم شبنمی لغزید
ستاره ایی چشمک زد
و خدا در آسمان دلم خندید
آغوشت امن ترین جا
برای احساس من است, مرا نوازش کن
یک روز تو را
به اندازه یک پلک زدن خواهم دید
زهره مومنی
برگهای پاییزی میریزد
و من در آستانه حضورت
در گوشه ایی به تماشایت نشسته ام
و نگاهم بر نگاهت میلغزد
لحظه هایم به بودنت زنجیر می شود
صدای خش خش برگها
در زیر گام هایت
در جهانم می پیچد
دلم همچو مرواریدی
در دستانت جا میگیرد
و می بارد باران
بر تن ترک خورده من در صحرا
در پیچش ابرهای بارانی
و صدا میزند عشق را
پای هر ریزش
پای آواز هر گنجشک
و من با هبوط هر قطره
لبریز میشوم از خدایی
که کبوترها را دوست میدارد
زهره مومنی