خروش رود از میان کوه ها

خروش رود از میان کوه ها
رفتن و جاری شدن در میان بیشه ها

جان بخشیدن به بوته های رونده
درمیان انبوه علف های هرز جنگل

در مسیرش میبرد باخود کلوخ ها را
ماهیان عاشق و گل خورک ها را

با خروشش شوری مینهد در دل جنگل ها
میبرد با خود تمام آنچه که سد کرده مسیرش را

میرود با شوقی عظیم با پیچ وتاب موج ها
تا رسد آخر به دریای زلال و اطلسی


سحر کرمی

میبینی سکوت دریاچه را

میبینی سکوت دریاچه را
در پس اعماق تاریکش
صدای ماهیان خفته در آب
هنوز بلند است...


سحر کرمی

مغزم در حال است و اما،

مغزم در حال است و اما،
هوایش در جای دیگر
میخواهد بگوید بخواند اما
نمیتواند انگار زنگ زده است
باید روغن کاری شود
صدای جیرجیر چرخ دنده سمت چپش
گوش خراش است...


سحر کرمی

روزی که تو را دیدم

روزی که تو را دیدم

در آن عصر دل انگیز

آنگاه که چشمم با چشم خمارت تلاقی پیدا کرد

یک لحظه تمام وجودم،پر از حس هیجان شد

گویی جادو شدم و عقل مرا زلف پریشانت برد

تو گوهر نایاب اقیانوس جهانم بودی

با آمدنت خاک بایر قلبم حاصلخیز شد

پر شد ز شکوفه های سوسن و سنبل

ای شیرین ترین طعم در زندگی من

امید تمام روزهای بی هوایم خوش آمدی ای نقش خیالم.

سحر کرمی

ز غوغای جهان فارغ

ز غوغای جهان فارغ
دلبر نازک دل من
در سرش شوق پرواز
در دلش آوای پنهان
زلف پریشانش همچو بید
در دست باد وحشی خو
دستان کوچکش در حوض آب
در به در دنبال ماهی های حوض
چشمانش اما برق شادی دارد
پیراهن گل گلیش پر ز گلهای رز
چین چین دامنش همچو پیچ و تاب پیچک های
وحشی در پس دیوار رویا
دلبرم لبخند تو جان میدهد برتن رنجور من
همچو اکسیر جوانی در کتاب زندگی...


سحر کرمی