گاهی چقدر دلتنگ بوی باران می شوی

گاهی چقدر دلتنگ بوی باران می شوی
در میان پژواک صدای پروانه ها
مجنون می شوی
از پر رنگین طاووس ،،
تا سیاهی شب  دلتنگی
پوپک گم گشته ای می شوی میان کوره راه
سپهر و ستاره های درخشانش
چون گوی های افروخته از ساتن
دلبری می کند بر پهنای دامنش...


سحر کرمی

شعر گفتم،شعر گفتم

شعر گفتم،شعر گفتم
او ندید...
شعر گفتم ،شعر گفتم
نشنید...
انقدر نشنید ،ندید
شعرهایم مردند
او باز هم ندید


سحر کرمی

دور شو از بند پلیدی

دور شو از بند پلیدی
رهسپار ایمان شو
از دیار نا اهلان بگذر
رو به سوی باده مهتاب کن
از گزند تیغ اغیار گذر
ساغری در دست گیر
جرعه ی نوش کن مست شو
از اهل عاقلان
تا می توانی دور شو
این دیار پر ز نقاب داران بی سوار است
یا نقابت را بزن
یا که فورا دور شو
کر شو،کور شو،زبانت را بگیر
در این آبادی کسی غمخوار نیست
در بیابان پر ز خار و خاشاک
در پی آب روان و خیمه نور نباش
از خدنگ سالخورده
نیزه ای بر پا کن
در کمان مهر بگذار
به سوی سایه سنگین هجرت
پرتاب کن

سحر کرمی

باران زد بر شیشه نازک و تار دلم

باران زد
بر شیشه نازک و تار دلم
قطراتش اما
بر شیره جانم نشست
همچون  آهویی گرفتار در دام صیاد
که تقلا میکند برای رهایی
باران که آمد...
رها بودم و فارغ از جفا
باران برد تمام غبار نشسته بر شیشه دل را
آنقدر پاک و زلال که دگر
ردی از هیچ غمی بر آن نیست
مثل شیشه دید خدا در قبال بندگان
باران شست تمام پلیدی و کبر و غرور را
دشت و جنگل و کوچه ما را
پر ز بوی خوش خاک نم زده کرد
جان ما را صفایی داد باران خدا


سحر کرمی

بدون غذا می شود دوام آورد

بدون غذا می شود دوام آورد
بدون آب هم می شود
بدون عشق هم می شود
ولی بدون امید هرگز
امید عصاره جان است.

سحر کرمی