خمیدقامت مان
باورمان شد
آنچه برباد رفت
عمرمان بود
نه برگهای پاییز
سید حسن نبی پور
باران ترانه ای ست
برای باهم بودن
دریک جان پناه
دست دردست هم
بارقصی عاشقانه
سید حسن نبی پور
درکابوس شب های دلتنگی
مدام باخودمی جنگم
وقتی باد زوزه می کشد
برآتش افروخته ی جنگل
سید حسن نبی پور
هوایی تازه می خواهم
برای نفس کشیدن
بوی خوش چای مادر
یاس خانه ی قدیمی
درسیل خاطرات
سید حسن نبی پور
درچشم جاده ها
سبقت می گیرند
خاطرات م
ومن نیز مرورمی کنم
ابتداوانتهای
عشق ودوستداشتن ت را
سید حسن نبی پور