تا راز زیستن را دریابم،
میآرمی در آغوشم!
و مرگ با تنپوشت به خاک میافتد.
با تو خدا برهنه است
و راه
و چاه
و هرچه هست در این جان و این جهان
هرچه هست
برهنه است !
برهنه میبینم آفتاب جوان را
بر زمین پیر که میبارد
و برگ جوان را
بر درخت پیر که میروید
برهنه میشود حقیقت خاک،
حقیقت بذر
برهنه میشود حقیقت روز،
حقیقت فصل
برهنه میشود انار
پرستو
آب ،
تا راز زیستن را دریابم!
نگاه کن!
برهنه نگاهم کن!
چشمانت را برهنه میخواهم!
سیدمحسن صادقی
قلبم را
به باد سپردم
تا هر کران که گذر کرد
افشاندش چو بذر
همراه باد رفت قلبم
دیگر از آن من نیست
آغوش دشتهای بیکرانه و دامان کوهها
پهنای بینهایت خاک
هر طرف باغ و راغ و چمنزار
یک پاره بر کنار جویبار
یک پاره در بر چشمه
یک پاره در قدم رود
یک پاره در دل بیشه
قلبم شکست
قلبم به خون نشست
قلبم هزار پاره شد،
اما
بر هر کنار خاک که عشق گذر کرد
قلبم به روی روشن او خندید
هر گوشهای که دلی خَست
ابری شد و گریست
هرجا که عاشقی سخن از مهر بر زبان آورد
قلبم نهاد بر دل او دست!
قلبم هزار پاره شد
اما
هر پارهاش به دلی پیوست!
سیدمحسن صادقی