حقیقت را می‌دانیم

حقیقت را می‌دانیم
حقیقتی تلخ و مرموز
از مغزهای متروک
در سکوت و ناگفته هایمان جاریست
عمق فاجعه بالاست
جهانی اشک
جهانی لبخند
جهانی آزاد در سیطره
برداشت آزاد

اعتراف می‌کنیم
باختیم
باید به پیراهن شب سنجاق کرد
لبخند ژوکوند
وقاب گرفت انگشت صلیب شده بر لب (هیس)

عباس سهامی بوشهری

دختری که ماه چهارده را به خود نوشیده بود

دختری که ماه چهارده را به خود نوشیده بود
شعله از خورشید هم خنده از گل چیده بود

رقص گیسو در رخش پرواز ابری تازه زا
برق صد اختر به چشم توتیا تابیده بود

در گلویش جای آوازی رها با شعف دل
خورده بغضی کیمیا با رخت آه خوابیده بود

در ضمیرش باوری در سوگ نشسته از ریا
عمری فریاد شکسته در گلو خشکیده بود

زین همه اندیشه های کهنه پا از طالبان
همچو پروانه به تار عنکبوت پیچیده بود

سنگ می‌زد سایه های بی حیا را در نظر
لب به دندان می‌کشید مردانگی کم دیده بود

حجمی از عشق بود و رفتن های بی حساب
وقتی دست بر ماشه خیابان دیده بود


عباس سهامی بوشهری

قلم این بار تو از مستیِ مستان بنویس

قلم این بار تو از مستیِ مستان بنویس
راز شو ، از شب و باران بنویس

هر کجا خاطره باشد بنویس با احساس
نقشِ صد خاطره باش از دلِ یاران بنویس

بِنگار از غم و شادی تو زِ هر قلبی باز
نشکن، هرچه نویسی تو زِ خوبان بنویس


خون دل خورده ای از جورِ زمان
شعله کن از پرِ پروانه‌ی رقصان بنویس

شعرِ شبهایِ مرا کوچ مده از دستم
تو بیا عشقِ مرا از تهِ ایمان بنویس

بسی آشفته ای از تیغِ کلامی نادان
بهر آرامشِ خود از رهِ قرآن بنویس


بعد از این ساده بِکش خنده‌ی لبهایم را
فارغ از غم بنویس، خنده به دوران بنویس

عباس سهامی بوشهری

تار و پودم شد مُزیّن در جوارِ شاعران9/9

تار و پودم شد مُزیّن در جوارِ شاعران
از حریر دل زمستان شد بهارِ شاعران

آسمان را هجرت پروانه ها باید بدید
شعر را معشوقه باشد در تبار ِشاعران

هر طرف رنگ و رُخی دلباخته از عشقی برَین
رَدِ پایی مانده بر دل از شعارِ شاعران

وصف رُخداد جهان و عِطر گیسوی یار
نقشِ صد خاطره دارد بر مدارِ شاعران

آنکه داند راه و رسم عاشقی بر معشوق را
خوانده او یک بیت شعر از هزارِ شاعران

از فضای سینه ها ریزد به لب شعر و شعور
هر که دارد آتشِ عشقی بِسانِ شهریارِ شاعران

عباس سهامی بوشهری

آن سبزه چمن یا که گُلِ تازه نفس

آن سبزه چمن
یا که گُلِ تازه نفس
بر سر هر
کوی و گذر
از بر آن
ابرک نیسان
شده خندان
وَر نه اثری
هیچ نباشد
از آن چمن و
هر گل خندان


عباس سهامی بوشهری