چرتکه بنداز مه و سال را

چرتکه بنداز مه و سال را
دیشب و دیروز و همه سال را

قبل از آنی که حسابت رسند
یاد بکن حاسبِ اعمال را

میوه بیفتد چو رسد از درخت
شاخ بدارد سر خود کال را

هرکه ببخشید و نیندوخت مال
بیمه کند باقی اموال را

خالِ لبِ دوست بود دیدنی
خوش بنگر این خط و این خال را

گر بشود ،خنده بیاور به لب
خط بزن این دفتر اّشکال را

مّردُم اگر فهم نباشد ، یقین
پاک بدانند خر دّجال را

مرغ چو باشد به قفس دائما
بهر چه خواهند پر و بال را؟

باز بُکن حافظ و فالی بزن
بلکه شود سّعد بداقبال را

اهل دلی گفت به فرزند خود
دی چو بشد ،قدر بدان حال را

بار خدایا تو به تدبیر خویش
نیک بگردان همه احوال را

عبدالنبی اکبری

"خداکند که دگر یار ما جفا نکند "

"خداکند که دگر یار ما جفا نکند "
وفا به وعده نکردن،کسی بنا نکند
به هر هزار نعمت خدای را سپاس
یک از هزار نعمت، کسی ادا نکند
هزار عکس گرفتم من از رخ یارم
هزار بار تماشا، مرا رضا نکند
هزار ناوک مژگان رها به یک مقصد
هزار تیر زمژگان، یکی خطا نکند
به تار مویش اما هزار دل بند است
هزار دل چو بشکند، یکی صدا نکند
هزار آه کشیدم ز درد بیماری
هزار دکتر حاذق، یکی دوا نکند
هزار جهد بکردم نبینمش روزی
هزار سال نباشد، غمش رها نکند
هزار دشمن جانی نشسته اند به کمین
هزار کمان کشیده، یکی حیا نکند
هزار چوب بیاید به پیش نجاری
هزار نی بیارند،کسی عصا نکند
هزار دعا بکردم خدای مرگم ده
هزار بار شنیدی؟ بگو خدا نکند
هزار باده و مسکر نگیرم از ساقی
هزار باده رنگین،یکی صفا نکند
هزار بوسه گدایی طلب کنند اورا
هزار شاه بکردند،چرا گدا نکند؟
هزار وسوسه در دل بیفکند شیطان
هزار آدم ار کند، یکی حوا نکند
هزار نامه نوشتم به رسم دلداری
هزاررقعه یاران ، یکی را وا نکند
هزار نقشه کشیدم بیارمش به قرار
هزار بهانه واهی، یکی بها نکند
هزار عمارت آباد خراب گردیدند
هزار خرابه ویران،یکی بپا نکند
هزار شعر سرودم برای او ، لیکن
به هر هزار بیتش، تکی عطا نکند
هزار وعده بدادی مرا سر خرمن
"هزار وعده ی خوبان، یکی وفا نکند"


عبدالنبی اکبری

خسته باشی یا نباشی ای رفیق

خسته باشی یا نباشی ای رفیق
واقعا خسته نباشی ای رفیق
گر همه آجیل گردند روی میز
سعی کن پسته نباشی ای رفیق
جام ها صف می کشید در ویترین
جام بشکسته نباشی ای رفیق
نامه اعمال خود یادت بیار
نامه ئ بسته نباشی ای رفیق
چاه غم را با طناب هرگز مرو
بند پوسیده نباشی ای رفیق

اعتبار استکان در دسته است
بهتر است با دسته باشی ای رفیق
چون حضر را خستگی آرد ملال
در سفر پیوسته باشی ای رفیق
هاتفی گفتا فلانی دل مبند
پس چرا دل بسته باشی ای رفیق

عبدالنبی اکبری