در ژرفای شبِ خاموش،
سایههای تنهایی در هم میپیچند.
چهچه بلبلان، نغمههای بیپایان،
لالایی گنجشکان، زمزمههای خاموش.
نالههای ته کشیدهی گرگان،
در دل جنگلهای سرد و بیروح،
مانند آههای من در شب،
بیسرانجام، بیمقصد.
فریادهای بیصدا از ذهنهای پرآوازه،
پژواکی از سکوت، در گوشهای گمشده،
در دل تاریکی، بیکران غم،
حسی سنگین، همچون شبهای بیپایان.
قطرات باران، نجواهای آسمان،
همنوا با قلبم، تپشهای دردآلود.
هر نگاه، جستجویی برای نوری ناپیدا،
هر نفس، نغمهای از رنج و انزوا.
این شبِ بیپایان،
سایههای سنگینش،
آیینهای از روح من،
گمشده در دنیایی بیرحم.
عزیز حسینی
چشمان آبی تو
آدم را به یغما میبرد
در چشمان تو، سرگردان میشوم، گم میشوم،
با آرزوی یک لحظه از آرامش
تویی دنیایی که در آغوشت، همه اندازهها فراموش میشود،
و هر لحظه با تو، یک سفر به دنیای جدید آغاز میشود.
در چشمان تو، داستانهای بیپایان میخوانم،
داستانهایی که همیشه مرا به سوی خود میکشانند.
چشمانت مثل دریایی عمیق است،
که هر بار که در آن نگاه میکنم، در آن فرو میروم و گم میشوم.
در چشمان تو، جادویی نهفته است که مرا به سوی خود میکشاند،
و من بیوقفه در زیبایی و عمق آن غرق میشوم.
در چشمان تو، قصههایی نو مینویسم،
قصههایی که هر پارهی آن، دلم را میلرزاند.
تویی آن سرزمین پنهان و دلنواز،
که هر نگاهم به سوی آن، از دنیای فراموشی میگریزم.
چشمانت چون آینهای است که در آن،
رمز و رازهای عشق وجود دارد.
من در زمانی که چشمان تو را میبینم،
بیوقفه در این باغ آرزوها سیر میشوم.
عزیز حسینی
هرچه کردم نشد که بشود
بگویم دوستت ندارم
تا آمدم بگویم دوستت دارم
جانم را گرفتند
تا مبادا دلت بر تنم بلرزد ....
عزیزحسینی
خدای من تویی
که هر ثانیه به اذان لبخندت
نماز دوست داشتنت را ذکر میکنم
عزیزحسینی
لبخند هایش را لا به لای موهایم بافته ام
تا مبادا نسیمی بوزد
و لبخندش را به صحرا و بیابان ببرد
آنجایی که از نظرم محو شود
عزیزحسینی