در سکرات مرگ و موج و اوج بودم چنان عظیم

در سکرات مرگ و موج و اوج بودم چنان عظیم
که حیرونم از خودمو و زین حجیم

به کف تخمی بدستم شد
که برچشمی چنین شور بترکانم

آن چشمی که از آن دیدنش جانی بشورید
و از کف رفتن آن هوش باهوش و بیمار خودش گشتن
و بایستی بر چشمی چنین شور دریایی نمک انباشت سازی
که برگردد به او آن شوری او

وهمراه خودش گردد همه امراض هم شور

علی گفتم کشیدم چشم مسجون
به دور چهار ترک تخم مدور

و دیگر آنکه گفتم ذکر طاهایی و
همراهش دگر آن آل یاسین و شد آن آل دگر از یونس دین
که بودش در درون ماه و ماهی

ولی از این نشان تا آن نشستن
به پروازی به چشمان دلم بود

که ناگه دیدن از چشم سرم رفت
شدم بیهوش و مدهوش

عجب هنگامه‌ای بود آنچه نابود
همه نیک و بدی یکجا بدیدم

ولیکن نیک از هر بد جدا بود
همه حیران و سرگشته دهن باز

پی آن تا که آن یک قطره از هو
چکد در کامش و آرام گیرد و آرامش بگیرد حلقه هو
به یک آنی رسیدم با دل شور
به آنجا و ندیدم من به جز نور

نفهمیدم چه دیدم نور من النور
همه چشمان من همراه با او
همه احساس من شد ما طه النور

چنان شوقی سر و پایم چو موجود
که دیگر حال آن ذوق از برم دور

نخواهم شد دگران سوی ماهو
ولیکن قادرم باشم به آن خو

چو احساس شدن در خویش کردم
پدر غلطیدان یک قطره از هو، به کام خشک ،ومن سیراب گشتم و از همان سو

دلا دیدم که ناگه آسمان در هم بترکید
رسول مرتبت اعیون شد و کودک رهانید

بلی دیدم که تخمه در کفم هم بود و نابود
ولیکن زرده اندر کام من شور

غلامرضا مشهدی ایوز

چرا بر آسمان دل خرابم ستاره‌ای نمی‌بینم..

چرا بر آسمان دل خرابم ستاره‌ای نمی‌بینم..

دگر پرندگان زیبا همه بلبلان، در این دل غمکده برای خود آشیانی نمی‌سازند..

ببین که دیگر آن نوای زندگی ز حنجر کسی که زندگی بخواهد، به آن رسایی رسا نمی‌آید..

ببین شکوفه‌های صورتی و سرخ و زرد دگر بر آن شاخساران نمی‌نشیند تا شوق عاشق شدن برانگیزد..

ای الهه عشق،ای معبود عاشق،نشانه‌ها کو؟

همه تبرک برای بودن برای ماندن به نغمۀ عشق،چنان خجسته که بعد از این هم ترنم عشق به جا بماند برای بودن برای ماندن..

خلاصه‌ام کن ، خلاصه بشنو..

اگر تو آدم شوی منور ، به عشق پیدا شدن پی عشق روان نگردی ، ز تهمت عشق خلاص گردی..

غلامرضا مشهدی ایوز

امشب از عطر تنت بار گلاب آورده ام..

امشب از عطر تنت بار گلاب آورده ام..
بوی یاس و ارغوان ، آن هم چه ناب آورده ام..
گو بیا و بر سر تن پاش از این عطر ناب ..
تا به هر جا می روی ، گویم که من عطر و گلاب آورده ام ..
روغنت چون سرمه ی چشمت به تن مالیده ام ..
تا بگویم من منور گشته مو شمس ضیا آورده ام ..
هیچ بوییدی چنین عطری به عمرت تا کنون ..
یا کدام عطار چون بوییدتت گوید که من مشک ختن آورده ام ..
حال گویم من برایت بوی عطری این چنین ..

از لب و جان کسی باشد که با ذکر خدا ..
دائم بگوید من گلاب آورده ام ..
ای الاها ..جان این مسکین معطر می نما ..
تا که هووویی بر کشم..
گویم که من همراه خود عطر علی آورده ام ..

غلامرضا مشهدی ایوز