تو را در پس این شب

تو را
در پس این شب
چگونه باید دید و یافت
رویای تو بود و این همی زیبا بود شب را

فاطمه دانشور

کنار لطافتِ

کنار لطافتِ
باران
در یک شب پاییزی
با بوسه ای
و آن نگاه شیرین
تو را یافتم و آن زمان
بود که
در تاب گیسوان نقره ای رنگ تو گم شدم
حالا
به من بگو
چگونه با این دل ساده بسرایمت؟

فاطمه دانشور

شب شد و مثل همیشه

شب شد
و مثل همیشه
من مانده ام و یک قلم
و کاغذ سفید برای نوشتن!

تصویری از مهتاب کنار دریا
و یک عاشقانه ای آرام
در ذهنم نقش بست
چه روان و زیبا ...
انگار جهان به وسعت دنیا,
در میان قلب کوچک تو
گم شده بود
و انگار دریای
معرفت هفت شهر عرفان
در میان ضمیرت به حقارت افتاده بود
با یک عاشقانه آرام
تو را نوشتم
گوشه گوشه ی قلبم
اگر خوب بنگری
از آن لحظه تا به امروز همیشه برای تو
و می نویسم از تو ...!


فاطمه دانشور

می ترسند

می ترسند
از گیسوان پریشانت در باد
در حصار گیسوانت تو را
به زنجیر کشیده اند
تا افکارت را به یغما برند

می ترسند ...

فاطمه دانشور

خوشبختی نیز مانند

خوشبختی نیز مانند
پرواز پرستو ها نمی تواند
دروغ باشد


فاطمه دانشور